تبليغاتX
بتکده

دفعه‌ی اولی که پیرمرد مُرد،
هنوز خیلی جوان بود
دفعه‌ی آخری که پیرمرد مُرد
هنوز خیلی جوان بود...
پیرمرد نمرده است! پیر مرد هنوز خیلی جوان است. 

چند وقتی بود این طرفا نیومده بودم و با این اعتقاد که«اگر حرفی برای گفتن ندارید،چیزی هم ننویسید» .

و حرفی برای گفتن نداشتم، در واقع دست در گریبان روزمرگی های زندگی داشتم،اما امروز ..... باز هم ......؛ این قصه تکراری شده نمینویسم خلاصه میکنم با خودم گفتم کدام احمقی گفته برای باور بودن کسی باید باشه باید؟

اینجوری شد که بعد از مدتها دوباره سر و کلم پیدا شد.

مترسک مصنوعی،
حتی برای مزارع خشک هم
نقش یک مترسک واقعی را بازی می کند.
مترسک مصنوعی،
از وقتی مزرعه خشک شده،
کمتر به نقشش دل می بندد.

این چند وقته گذشته انقدر ساکت شده بودم که باورم شده بود که هرگز سخنی نگفته ام، امروز سعی کردم که سکوت رو بشکنم نمیدونم تا کی؟ تاکجا؟ ولی سعی خودم رو میکنم،شاید تا رفتن ، تابینهایت تقسیم بر دو، تا شمردن تمامی گوسفندهای قبل از خواب.....

 «مواظب باشید»زیاد به خضعبلات من توجه نکنید!!!!

 

گرگ ها هم وقتی خیلی تنها می شوند مثل خر ها آواز می خوانند.
حتی ماه هم وقتی تنها می شود به آواز گرگ خر گوش می دهد.
حتی آسمان هم وقتی تنها می شود به زمزمه های ماه گوش می دهد.
 و گرگ خر سرودهای دوران بچگی خود را بلند تر می خواند.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 23 مهر1386 و ساعت 16:18 |

باز هم میلرزد دلم دستم ولی لحظه دیدار نزدیک نیست بازهم  دلم غم دارد امشب ، دوباره ذهن  و روح معلول و مالیخولیایی من دست درگریبان دلتنگی شده دلتگی که نمی‌دانم معلول کدامیک از ناکامیهای زندگیم است، واین تله تئاتر n قسمتی که با پشتوانه هنرمند بزرگ و نویسنده‌ای توانا به نام خداوند با دردی ازلی و ابدی سناریو خود را در صحنه زندگی من به اجرا گذاشته و علاقمندان می‌توانند از این نمایش در پرده کوتاهی به نام زندگی در همه جا و در هر زمان پیرامون خودلذت ببرند. 

 

« من پری کوچک غمگينی را می شناسم که در کنار اقيانوس آرام مسکن دارد. پری کوچک من شبها با هر کسی که از او خوشحالتر است می خوابد و هر روز صبح غمگينتر از ديروز از خواب بيدار می شود. »

 

چندی پیش دوست عزیزی یک کتاب به من هدیه کرد ، کتابی با عنوان «روی ماه خداوند را ببوس» داستان خودکشی یک استاد دانشگاه ، استاد فیزیکی که عاشق شده بود یا به نظر من به یک یاس فلسفی رسیده بود. رسیدن به حس پوچی بیهودگی و تفکرات نیهیلیستی، البته این نظر من بود وشاید با نظر نویسنده یا دیگرانی که این کتاب رو خواندن بسیار متفاوت باشه اما مسئله اصلی نظر من درمورد دکتر پارسا شخصیت داستان نیست ، موضوع کتابی بود که دکتر پارسا قصد نوشتن اون رو داشت او میخواست با استفاده از روابط ریاضی و فیزیک نظری روابط بین انسانها و احساساتشون رو تعریف کنه در واقع برای روابط انسانی و احساسات بین انسانها یک رابطه ریاضی برقرار کند، اون لحظه ای که به این مطلب برخوردم تا حدودی برام نا ملموس بود و با خودم گفتم چطور میشه خوشحالی و احساس رضایت رو با توجه به نسبی بودن و  بعضاً مجازی بودنش در یک رابطه ریاضی تعریف کرد،ولی الان که از شدت خشم فروخورده در خودم خشمی که با اشک پاک نمیشود خشمی که نمی‌شکند ،چون شیشه‌ای و شکننده نیست از جنس پلی اورتان تقویت شده است گویی، خشمی که رو در روی خدا و زمین و زمان قرار گرفته ، خشمی خشک و آتشزا ست....شاید بشود...!

 

نکته در اينجاست که ما را فروخت، گوهری دهر ودهان را سپوخت

 

این خشم با بغض سرگشته و حیرانی هم آوا شده و مرا آنچنان در خود فروکرده که گویی حامله شده‌ام ، قدم نورسیده مبارک ، مبارک باشد دختر است یا پسر برای انتخاب اسمش با چه کسی مشورت کنم ، به که بگویم که حامله شدم آیا فرزند من مشروع است یا نامشروع  ؟ نامش را انتقام می‌گذارم چرا که انتقام شیرین است و طعم گس یا شاید ترش و شور این فرزند ناخلف را که نه با احساس خوشایند عشق و همخوابگی بلکه با رنگ بی منطق خاکستری و  احساس درد نفرین متولد شده را فراموش کرد.

دوش در مجلس شب صحبت گيسوی تو بود، حرف تيغ و تبر و گردن و بازوی تو بود

برای خشم و درد و نفرین و انتقام نتونستم فرمولی پیدا کنم ، ولی برای خوشحالی و احساس رضایت شاید توانسته باشم با دانسته‌های کمم از ریاضی که از ریاضی یک دوران دانشگاه برگرفته شده و با اعتراف به اینکه به سختی این درس رو پاس کردم  رابطه‌ای برقرار کنم؛

ميزان دقيق خوشحالی هر شخص - که برای انسانهای گرسنه تعريف نشده است - طبق تعريف عبارت است از مجموع جبری خوشحالی طبيعی و مصنوعی در لحظهء مشخصی از زمان، که در آن :

 (خوشحالی انسانهای دور يک ميز)∑

----------------------------------------  = خوشحالی طبيعی(*)

  ²(تعداد آدمهای دور ميز - ۱)

خوشحالی مصنوعی را می توان در سطح آزمايشگاهی با خريدن يک عطر خوش‌بو و رفتن به یک کافی شاپ و در سطح جهانی با مصرف نوشابه های الکلی و داروهای شادی آور توليد نمود. اگر چه عموما ميزان خوشحالی مصنوعی در مقايسه با خوشحالی طبيعی قابل چشمپوشی است از آن می توان به عنوان جايگزين در صورت فقدان هر گونه خوشحالی طبيعی و يا تقويت خوشحالیهای ضعيف طبيعی استفاده کرد.

از اشتباهات معمولی که انسانها برای بهينه سازی ميزان خوشحالی خود مرتکب می شوند می توان به دو مورد ولگردی و خودگردی اشاره کرد.ميزان خوشحالی شخص ولگرد به علت ايجاد ارتباطات بيش از حد و زياد شدن اطرافيانش به سمت صفر ميل می کند.در مقابل اشخاص خودگرد با هيچ کس ارتباط برقرار نمی کنند و بنابراين ميزان خوشحالی خود را با صفر کردن مخرج به بی نهايت می رسانند. بديهی است ميزان خوشحالی شخص خودگرد بر اساس حالت درونی وی در لحظه بين مثبت و منفی بی نهايت نوسان می کند. بدين ترتيب شخص ولگرد هميشه بی تفاوت است و خودگرد يا بی نهايت خوشحال است و يا بی نهايت افسرده.

بر اساس نتیجه گیری غیر علمی من جمع جبری خوشحالی کل انسانهای زندهء روی زمين در هر لحظه برابر صفر مطلق می باشد.

 

تمرین برای جلسه آینده

برای رابطه زیر یک رابطه ریاضی نوشته و آن را با هر منطقی که دوست دارید توجیه کنید، در حل مسئله می‌توانید مسئله را حل شده فرض کنید و از حل آن صرف نظر کنید.

مسئله:خسرو سقف ماشينش را کنار زد و شيرين را کنارش نشاند و در جوار اقيانوس آرام به سمت جنوب سرازير شد. فرهاد که از پشت هر دو را تماشا می کرد کمی تنش لرزيد. همان شب فرهاد در خواب ديد که شيرين در آغوش خُسرو خوابيده است.

دو سال گذشت.

شيرين در آغوش خسرو خوابيد و در خواب فرهاد را ديد و او را در آغوش کشيد.

دو سال گذشت.

فرهاد از خواب پريد و شيرين را درآغوشش ديد. حالا هيچ کس نمی دانست که او در خواب خسرو است و شيرين را ربوده است يا او هنوز خواب است و شيرين در آغوش خسرو آرميده است.

 

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 14:45 |

در آستانه انتخابات دیگری هستیم، انتخابات پدیده و روندی که علیرغم آزاد نبودنش با توجه و عنایت به فرمایشی بودنش در بسیاری از موارد، در این مرز بوم و برای این مردم خسته با شوری وصف نشدنی از زندگی و پویایی برگزار شده ، هموطنان من برخلاف تصور اپوزسیون‌های خارج کشور سعی داشته‌اند در سرنوشت خود سهیم باشند و اگر تغییری یا اصلاحی قرار است صورت بگیرد در پای همین صندوق رای و با کمترین هزینه انجام شود. هر چند باور به تغییر و اصلاح  پله به پله ساختار و سازه‌ای که از پای بست ویران شده امری محال به نظر می‌آید لیکن انسان به امید زنده است و کوره راه تاریکی و بدبختی را تنها با نور امید می‌توان پشت سر گذاشت.

القصه در آستانه انتخابات شروع شعارهای دهن پر کن و دلسوزانه از هر سو نغمه‌ای خوش شده و گوش عالمیان را نوازش می‌دهد، شعارهایی که در عمل پوچ و بی محتوا خود را نشان می‌دهند چرا که بعد از سر کار آمدن تمامی آنها رنگ فراموشی به خود می‌گیرد و در حافظه معلول تاریخ گم می‌شود و کمتر کسی یا کسانی این مقوله را بعنوان دغدغه‌ای دنبال می‌کنند چرا که پس از این که آقایان با شعارهای دلفریب و دموکراتیزه خود بر اریکه قدرت تکیه زدند پی آمد آن به کرات با اشتباه ‌های جبران ناپذیر و اهمال‌هایی دور از ذهن دغدغه‌های جدیدی را خلق می‌کنند این وعده‌ها پشت حادثه سازی‌ها گم می‌شوند، اگر مردم رای دادن به همین وعده‌های شیرین تر از قند و نبات رای دادند.از آقایان بخواهید که به وعده‌ها یا شاید ترفند‌های انتخاباتی‌شان جامه عمل بپوشانند. از دولت پادگانی بخواهید که فقرزدایی کند بخواهید پول نفت را بر سر سفره مردم آورد البته در این مورد بین علما شکی جایز رایج گشته که آن حکیم این وعده را داده است یا خیر ، یا هزاران و عده ریز و درشت دیگر « هزار وعده خوبان یکی وفا نکند» دموكراسی، تحقق عدالت و آزادی، دموكراسي و حقوق بشر،پایان رنج گفتن و شنيدن، رنج طعنه‌ها و تكفيرها، رنج سياست بازیهای دلهره آور، رنج ضرب و شتم جوانان، همه و همه وعده‌های است كه بار دیگر برای آزاد زندگيکردن می‌شنویم. آزادی در این کشور به بوته ای کوچک و رو به زوال تبدیل گشته که سایه و میوه آن آرزوی محال سینه سوختگان این مرز و بوم شده است.

آیا هنوز مطرب امید می‌تواند سازی خوش آوا برایمان بنوازد!!!

هر که را کیسه و مخزن تهی از سیم و زر است

بانگ و فریاد برآرد که که وطن در خطر است

این هیاهو نه زاحساس وطن خواهی اوست

بلکه در نقشه و نیرنگ و فسون دگر است

آنکه دیروز دم از عدل همی زد امروز

منکر حفظقوانین و حقوق بشر است

مملکت زیر و زبر گشت و نپرسید کسی

کاخراین خانه ما بهر چه بی بام و دراست

اف بر این مجلس میشوم که در دوره هفت

سرخ روئیش ز آلودگی خون خر است

هر چه اندیشه کند عقل به آبادی ملک

جهل از بهر خرابیش قوی دست تر است

دزد در گردنه رسواست ولی در دولت

جامه صابون زده صد دزد بهر رهگذر است

شبه ای نیست که محکوم به مرگیم و فنا

زین خرافات که در مردم این بوم و بر است

درد ما را نکند هیچ طبیبی درمان

کار از کار چو بگذشت دوا بی اثر است

ما زنادانی خود بارکش دونانیم

تو مپندار که تقصیر قضا و قدر است

قهرمان بهر وطن مرثیه خوانی کم کن

ناله در گوش چنین محتضری بی اثر است

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 3 خرداد1386 و ساعت 14:5 |

در گوشه کنار جهان هستی هر ملتی با ویژگی هایی خاص خود شناخته می شوند: مثلا اسکاتلندی ها به خساست و چینی ها با ضرب المثل هایشان معروف هستند. بد نیست ما هم به صبور بودنمان یا شاید بی تقاوتی عجیب و غریبمان معروف باشیم، عجیب و غریب از آن جهت که در بیشتر مواقع جامعه سربلند و سرافراز ایران از ته سوزن به راحتی عبور می‌کنند و در گذر از دروازه‌های باز و فراخ دچار مشکلات لاینحل می‌شویم. با دیدن یک کاریکاتور که در آن به گروهی توهین شده شدیدترین اعتراضات را از خود بروز می‌دهیم دفاتر روزنامه را به آتش می‌کشیم ، برای تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی رگ غیرت تمامی هموطنان در هر کجای دنیا به شدت ورم می‌کند، شراره ‌های آتش از بند بند وجودمان شعله ور می‌شود، ولی نسبت به لجن مال شدن کرامت هموطنان ایرانی خود هیچ واکنشی نشان نمی‌دهیم.

چندی است که نیروی انتظامی که مدت زمان زیادی را طی کرد تا به شکل یک نیروی انتظامی و مجری امنیت و آرامش باشد به اصل خود بازگشته و به همان نیروی سرکوب‌گر چماقدار تبدیل شد « هر کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش» نیروی انتظامی فعلی پیرو سبک و سیاق فرماندهان خود که چندین سال پیش کمیته‌ای نامیده می‌شدند و شنیدن و دیدنشان رعب و وحشتی بر دل و دیده این مردم مظلوم روانه می‌ساخت تنها با عناوین سردار فرماندهی ..... مجری طرح‌هایی شده‌اند که شاید اگر کارشناسانه و با حفظ شان و شخصیت و کرامت انسانها انجام می‌شد بسیار کاربردی‌تر بود و قطعاً پلیس که در همجای دنیا مامن و پناه شهروندان هست به شکل یک نیروی وحشی و خشن در نظر مردم رخ نمی‌نمود.

دو روز پیش پیر مردی را دیدم که با دیدن عکسی که در یکی از روزنامه‌ها چاپ شده بود و یکی از این اراذل و اوباش را نشان می‌داد که بعد از خوردن کتک حسابی مجبور به دهان گرفتن آفتابه شده بود ، سری تکان داد و گفت« شغال بیشه مازندران را نگیرد جز سگ مازندرانی  و بعدش هم وقتی با تعجب مسافر‌های تاکسی از حرفش رو برو شد گفت برای این چماقدارها و اراذل همین اراذل پلیس نما خوبه فقط اینا هستن که از پس همدیگه بر میان».

امروز با دیدن عکسی که یکی از دوستان از درگیری دختری که به ظاهر بد حجاب بوده با نیروهای پلیس و خونین مالین شدن او که شاید بهتر باشد بگوییم خونین و مالین شدن انسانیت تهیه کرده بود به این نتیجه رسیدم که مردم ایران استعداد فوق العاده‌ای در تحمل دیکتاتور داشته و دارند، ولی این نکته عجیب و غریب این ماجرا نیست، عجیب این است که هموطنی دختری را به خاک خون کشیده شده می‌بیند و با لذت لگد مال شدن غرور شخصیت و کرامت اون شخص رو به تماشا می‌نشیند و بی‌توجه به اینکه شاید این اتفاق فردا روز برای دختر او خواهرش و یا یکی از بستگانش حادث شود سری تکان می‌دهد« و مطمئناً بر خلاف میل و علاقه باطنیش میگه حقشونه خوبشون میکنن اشغالا مملکت رو به لجن کشیدن » بعد از شنیدن و دیدن این همه تناقض و شگفتی باید برای این مردم شریف و عجیب دعا کرد ....

 

 

در این رابطه بخوانید:

فراخوان عمومی برای محکومیت توحش محمد یزدانپناه

از بدحجابی تا صورت خونین یک تار مو فاصله است مژگان جمشیدی

ببخشید که بازی خونین شد مسیح علی نژاد

سردار احمدی مقدم ! خیالت راحت این عکس در روزنامه چاپ نمی شود مسیح علی نژاد

عادلانه عادلانه پروانه وحیدمنش

امنیت خونین آریا دجال

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 13:25 |

 


۱-چرا زنها به دنبال آقایونی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند

۲-چرا خانمهای مجرد جذب مردهای با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند

۳-شباهت خانمها با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند


۴-نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که زنان در مورد مردان می دانند

۵-چرا زنها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند

۶-چرا زنها هميشه خوشحال هستند؟
چون آدم های بي خيال فقط می خندند

۷-چرا روانکاوی زنها خیلی سریع تر نسبت به مردها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، زنها همان جا قرار دارند

۸-اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
مرد، چرا که خانوم راه را گم می کند

۹-شباهت خانوم با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد

۱۰-ورزش کنار دریای خانومها چیست؟
هر موقع آقایی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند

۱۱-به یک زن با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد

۱۲-فرق بین نرخ اوراق بهادار با زنها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند

۱۳-دلیلی که زنها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند چيست؟
فکري ندارند - کاری ندارند 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 و ساعت 17:30 |

این روزها نمی‌دونم چرا و به چه علت اینقدر دلتنگ بچگی و سرخوشی‌های اون دوران شدم دوره‌ای که شاید بهتر بود هیچ وقت تمام نمی‌شد ، راحت بی‌دغدغه هیچ کس از ادم توقعی نداشت بهترین و خوش‌ترین دوران زندگی که بچه‌ها کمتر در اون سن و سال درکش می‌کنن و همیشه دوستدارن زودتر بزرگ بشن،تو این همه پیچ وا پیچ زندگی کنونی‌ام به شکل باور نکردنی شیفته مرور کردن دوران کودکی شدم، زمانی که از آن سالها گذشته ، وقتی از بچگی یاد میکنیم اولین چیزی که بعنوان یکی از خاطرات شیرین زندگی‌ در ذهن، مخیله مجسم میشه کارتونها و شخصیت های کارتونی دوران کودکی است که بین همسالان با خاطرات روشن و شفاف یاد می شود و بعضا خاطرات مشترکی از تقلید رفتار شخصیتهای کارتونی بین دوستان پیدا میشود .
این عبارات که هیچ رنگی از قلمبه سلمبه‌گی نداشت مقدمه ای بود بر اینکه کلی زمان صرف کردم تا تونستنم تعداد قابل توجهی از عکس‌های کارتونهای قدیمی رو روی نت پیدا کنم،بخاطر سرعت اینترنت و سنگین نشدن پست طی چند پست همشون رو خدمت دوستان تقدیم میکنم، اگر ذهنتون رو متمرکز کنید و بخواهید بیاد بیارید کارتونهای زمان بچه‌گی تون رو چه اسمهایی رو به زبون میارید و چه خاطراتی از اون اسامی دارید؟

TinyPic image

 بامزی با شخصیتهای شیرین تر از عسلش شلمان که مثل بعضی از مسئولان عالی رتبه کشورمون موقعی که کاری رو باید انجام بدهند زنگ خوردن و خوابیدنشون به صدا در میاد یا اون خره که مثل اسب می‌دوید اون خیلی شبیه الان منه سر ماه که میشه بعد از گرفتن حقوقی کاملاً ناچیز مثل اسب برای اقای رئیسمون میدوم هر چند که اصلاً بچشمش هم نمیاد، اون اژدهایی هم که کوفته قل قلی میخورد رو هم خیلی دوست داشتم و همیشه به مامانم میگفتم اینایی که این میخوره کوفته قل قلی نیست کوفته فلفلیه چون بعد از خوردنش اتیش میگیره...

TinyPic image

 بنر داستان سنجابی ماجراجو و پر انرژی بود توی این کارتون از سوو خیلی خوشم میومد یکجوریایی شبیه جنس لطیف بود و گنجا رو هم باهاش خیلی حال میکردم چون یه فامیل داریم که بدلایل امنیتی نمیتونم نسبتش رو بگم ولی عین این گنجا میمونه همیشه با همه چیز مخالفه حتی بعضی موقع‌ها با خودش هم مخالفت میکنه...

TinyPic image

الفی با قیافه‌ای که نمی‌تونستی تشخیص بدی این قیافه یک آدم متفکره یا احمق!؟

TinyPic image

بارباپاپا کارتونی بیمزه و کوتاه تا می‌خواستی سر بجمبونی تمام میشد تنها خاصیت و جذابیت این کارتون این بود که وقتی تو مهدکودک با خمیر بازیت نمیتونستی چیز بدرد بخوری درست کنی میگفتی نسرین جون من بارپاپا درست کردم و یه چیز مزخرف‌تر از اولی رو که درست میکردی میگفتی بارباپاپا عوض شد دیگه مثلاً این باربازو دیگه...!

TinyPic image

انت خیلی قشنگ بود الان بیشتر از نیم ساعته که دارم فکر می‌کنم تا اسم اون پسری رو که انت بخاطر ناقص کردن پای برادرش نبخشید رو به خاطر بیارم ولی ظاهراً خیلی زمان گذشته و ذهن من یاری نمیکنه شاید اسم برادرش جک بود.

TinyPic image

بلفی و لیلیبیت من عاشق شخصیت و حرف زدن اون عموی دائم الخمر عرق‌خور بلفی بودم

TinyPic image

بل و سباستین تا مدتها این دو تا رو با هم قاطی میکردم نمیدونستم سباستین سگه است یا بل شاید الان هم ندونم چون کارتونش خیلی حزن انگیز بود و سگه هم بی اندازه بزرگ

TinyPic image

لولک و بلک یعنی جمعه روز تعطیل کارتونی که به نظر مامان من چندان مهم نبود و هی میومد بالای سرت و میگفت تو درسات رو خوندی نشستی هر چی کارتون الکی این تلویزیون نشون میده رو داری نگاه میکنی‌عجب روزگاری بود یادش بخیر

TinyPic image

بچه‌های مدرسه والت اسماشون یادم رفته فقط میدونم یکیشون گارنت بود یکیشون هم فرانچی و یک معلم مهربون با ظاهری خشن داشتن البته تو اسمش هم روایت بسیار است بعضی از علما بچه‌های مدرسه آلپ میگن منم که هیچ نشانه‌ای از عالم بودن در شخصیت الحقر خودم نمیبینم مدرسه والت میگم

TinyPic image

 

چوبین و اما چوبین از اونجایی که من دو سال از خدا کوچیکترم باید اعتراف کنم و اذعان کنم که خدایی در زمان پخش این کارتون من دیگه بچه نبودم و دیوی شده بودم برای خودم ولی بازم بچه گی میکردم و مینشستم تا ته ته این کارتون رو نگاه میکردم و خیلی دوست داشتم بگم یه خبر بد یه اتفاق بد

 

 واتو واتو، واتو واتویی که اعجاب انگیز بود و تولید مثلشون همیشه برام سئوال بود البته الان دیگه برام چندان عجیب نیست چون تولید مثل‌ها و زاد ولدهایی بسیار عجیب‌تر دیدم ......!؟ ،خانواده دکتر ارنست که البته مطمئن نیستم اسم کارتونش این بود ولی شک ندارم که همه به این اسم میشناختنش چقدر جذاب بود و باید اعتراف کنم هیچ وقت دوست نداشتم که از اون جزیره رهایی پیدا کنن چون سریال تموم میشد و معلوم نبود از کارتونی که در آینده بجای اون میگذاشتن انقدر خوشم بیاد....،پت و مت نمونه‌ای که هیچ وقت فراموش نمیشه و هر روز دو نفر شبیه اون حضرات رو در کنار خودت می‌بینی، نمیدونم کدوم قسمتش رو بیشتر دوست داشتم اون قسمتی که مرغ درست میکردن یا اون قسمتی که خانه‌اشون رو کاغذ دیواری میکردن فقط میدونم که خیلی دلتنگشون هستم.... اینها گوشه‌ای از ورق زدن دوران کودکی من بود کلی فیلم و کارتون دیگه هم هستند که عکس‌هاشون رو پیدا کردم تا شاید برای شما هم تداعی خاطره بشه و بخاطر اینکه صفحه سنگین نشه و راحت بتونید ببینید در پستهای بعدی بقیشون رو نشون میدم...

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 29 فروردین1386 و ساعت 23:47 |

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادث خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 15 فروردین1386 و ساعت 15:28 |
آگهی استخدام:

به یک نفر که چند روزی جای من زندگی کند نیازمندیم؛با حقوق و مزایای عالی...

چند روزی پیش تولدم بود و امروز که به خود نگاه میکنم میبینم که طول عمرم چندان نیست واین عرض عمر است که به درازا میکشد ،زمانی را که بی وقفه و پیوسته جان میکنیم تا دمی آسایش حاصل و توشه خود کنیم یا شاید آسایش بیشتری نصیبمان شود آسایش دنیا و آخرت....

« کوفت می خوریم به جای زهر که فقط نمیریم. حناق میگیریم به جای خفقان که فقط راه نفس باز باشد. به خیالت این دنیا را ساخته اند که همه چیز را در ان به پا کنی.در این دیار من و تو را از نادانی خویش هم گریزی نیست.نکو خوانده اندش "سیاره ی رنج" و نکو گفته اند: " لقد خلقنا الانسان فی کبد" ... این دنیا محل نقص است. کمال را آرزو کن اما مجوی . که در این عهد نیابی».

کم یا زیاد؛ قصه همین است، قصه همیشه از دل شب آغاز می‌شده است...

بزرگترین وبهترین خصایصی که باعث شده بود اشرف مخلوقات باشیم را در این بازار مکاره به قیمت تکه نانی به لبخند روسپیان به ثمن بخث فروختیم و میفروشیم واین حباب ذهن با این علامت سئوالی که در ان معلق شده به این زودیها قصد ترکیدن ندارد و مرا به خود باز میخواند که به کجا می رویم که حالا خیلی هایمان باید از حیوانات درس بگیریم و مهربانی و وفا را مشق کنیم.... چه کسی مشق هایمان را خط میزند؟

تویِ هزارتوی زندگی اگر تویِ یک تویش هم گیر افتاده باشی برای چون منی کافی است که رنگ باخته و جای خالی احساسی که در کوچه پس کوچه های زندگی گمش کرده ام را با هاشور-رنگ وارنگهای یک درمیان پر کنم!!! باور دارم که همیشه بدنبال شاهراه ها بوده ام و چه بسا روزگارنی که به سبب درد زخم اشتیاق ،شور و شوق مشتاقی این شاهراه ها را با بن بست عوض کرده ام..........!حکمت نقطه چینهای روزهایم را پرسیدی ...؟

کلمات زیرک تر از آنی هستند که زورت بهشان برسد، زندانی شان کردم؛ دهان باز میکردم خودشان را به در و دیوار میزدند که خودی نشان بدهند و بگویند که چه بر سرشان میگذرد....!

امشب این شعر رو خیلی دوست داشتم شاید شما هم خوشتون بیاد

ما بی تو هزار داغ یک دل داریم ...

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهر خانه ی خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبرو داری کن ای زاهد . مسلمانی بس است

خلق دل سنگند و من آیینه با خود میبرم

بشکنیدم دوستان .دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال است میبارد . فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم

دیگر انسانی نخواهد بود .قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم

سفره ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است...

شعر از:ابوالفضل نظری

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 0:53 |

کسی جرمی نکرده گر به ما اين روزها مهری نمی ورزه !

بهايی داشت اين دل پيش ترها که دراين روزا نميارزه ....

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در جمعه 11 اسفند1385 و ساعت 23:28 |

 

هركس‌ به‌ جهان‌ چون‌ مه‌ من‌ یار ندارد

یعنی‌ كه‌ بتــــــــی‌ شوخ‌ و دلازار ندارد

 

چون‌ شاخه‌ی‌ بید است‌ كه‌ در باغ‌ طبیعت

‌هر چند كنــــــی‌ تربیتش‌ بــــــــــــار ندارد

 

عشق‌ از در و دیوار جهان‌ ریزد و اصلاً

این‌ جاذبه‌ طوری‌ست‌ كه‌ انكــار ندارد

 

این‌ عشق‌ چه‌ نور است‌ كه‌ در هیچ‌ زمانی‌

بی‌ جسم‌ دگــــــر تابشش‌ آثــــــــــار ندارد

 

آری‌! بصر عاجز ما با همه‌ حدّت‌

شایستگی‌ دیـــدن‌ انـــوار ندارد

 

زاهد نپذیرد ز من‌ ار این‌ سخنان‌ را

مسكین‌ خبر از عالـــم‌ اسرار ندارد

 

او هیچ‌ نفهمیده‌ كه‌ این‌ جاذبه‌ چون‌ است

‌راهی‌ به‌ جلــــو جــــز ره‌ پنـــــــــدار ندارد

 

امروز جهان‌ رفتـه‌ به‌ جایی‌ ز تكامل

‌كین‌ سفسطه‌ی‌ شیخ‌ خریدار ندارد

 

قهری! ز بیانت‌ نبــــــرد پی‌ به‌ معانی

‌آن‌ كس‌ كه‌ دل‌ روشن‌ و هشیار ندارد

 

شعر:قهرمان پاک بین(کلیات قهرمان غزل ۱۰۶ ص ۶۶)

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 25 بهمن1385 و ساعت 0:6 |


Powered By
BLOGFA.COM


دریغ است ایران که ویران شود